+ از بیستمین نامهی محمد نوریزاد
سلام به مردمان سرزمینمان ایران
سلام به شمایانی که با تبسم وهزار آرزو به روی ما آغوش گشودید و اداره این کشور را به ما سپردید و ما اما به امانت شما دست بردیم و تا توانستیم از آن برداشتیم یا امانت های شما را هدر دادیم و سوزاندیم و راه بجایی نیز نبردیم.
سلام به دختران و پسران
ای من فدای مظلومیت شما که بدست پرشقاوت ما جوانی تان ازکف رفت و ما مجالی برای سخن گفتن و اعتراض بشما ندادیم.
من شما را بخاطر یک اعتراض ساده به زندان انداختم و درسلولهای انفرادی شما را بدست هیولاهای خود سپردم تا برشما شنیع ترین رویه های غیرانسانی فرو ریزند. من، نوری زاد، جوانی شما را سوختم. ای آتش برمن گوارا که سوختن شما را دیدم و ضجه های شما را شنیدم و از شما رو برگرداندم.
سلام به بانوان این سرزمین زخمی
شما سرسلسله ی آسیب دیدگان این سرزمین زخمی هستید. ما بلافاصله پس از بعهده گرفتن سکان این کشور، به اول کسانی که جفا کردیم شما بودید.
از این که یک بانو با همه ی شرافت و علم و شایستگی اش به مقامی ومسئولیتی درآید تنمان لرزید.
به شرافت علمی، وبه برتری های مدیریتی بانوان کم حجاب اعتنایی نکردیم.
سلام به پیروان سایر مذاهب و مسلک ها
ما دلهای شما را شکستیم. وراه ورود شما را به اجتماع مطلوبتان بستیم.
سلام به فرهیختگان و تحصیلکردگان و متخصصان و دانشجویان و اهالی فرهنگ و هنر
ما عرصه های حضور شما را درهم فشردیم. با گسیل اوباشان مذهبی به محافل علمی شما اجازه ندادیم فرزانگی و فرهیختگی دراین کشورپا بگیرد. چرا که درآن صورت، خود ما، با سواد کمی که داشتیم، از شما عقب می ماندیم و سخنی برای شما نداشتیم. ما جایگاه علم را درکشورمان خفیف ساختیم.
سلام به قهرکردگان و مهاجران
رفتید تا مگربعدها به میهن خود بازآیید. چرا که درهیچ کجا – گرچه دربهشت روی زمین – دلتان آرام نخواهد گرفت. ای من خاک پای شما درآن لحظه هایی که از سوزدلتنگی می سوختید و ما را فهم سوز شمایان نبود.
...
...
...
پ.ن. یه بغضی روی سینهم نشسته...
عمر وبلاگ نویسی خیلی وقته سر اومده...
+ ایندفعه واقعا خود درگیری
امروز از صبح که پاشدم احساس کم سوادی میکنم. یا در واقع بهتره بگم بی سوادی. احساس میکنم این همه وقت تلف کردم و هیچی نمیدونم. اینهمه کتاب که نخوندم، اینهمه مصاحبه که ندیدم، و هر چی هم تو دانشگاه خونده بودم یادم رفته. و نتیجهی همهی اینها اینه که با اطمینان روی یه حرف اشتباه پافشاری کردم. یه حرف هم نه، خیلی، خیلی حرفها و عقاید مهم و بیاهمیت که آدم باید خوب بشناستشون تا روشون کمتر پافشاری کنه. اونموقعست که فکر میکنه: البته که راه دیگهای هم هست، البته که جور دیگهای هم میشه به این قضیه نگاه کرد، البته که کسی هست که این موضوع رو بهتر از من بدونه.
همینجا اعلام میکنم اگر حرفی زدم، اگر لجبازی کردم، اگر پامو کوبیدم زمین که من درست میگم، غلط کردم! من درست نمیگم آقا. من بیسوادم. نه سواد ادبیات دارم، نه سواد علوم اجتماعی دارم، نه سواد سیاسی دارم، نه حافظهی درست و درمون دارم، فقط یه آدم معمولیم که اینترنت پر سرعت دارم و یه جایی از دنیا قرار گرفتم که به همه جور اطلاعاتی دسترسی دارم ولی بازم انقدر کلهشق هستم که نرم سراغ این منابع و یه حرفی از خودم دربیارم و تازه روش هم اصرار داشته باشم.
ببخشید.
همین.
+ در مورد من که کاملا صدق میکنه
دوستی دارم که بهم میگه بزرگترین مانع آدمها، خودشون هستن.
+ به جان خودم!
لابد الان اسم گلشیفته فیلتره!
