غروب بنفش


+ نه، آخه چرا؟

چرا آدما سنشون بالا می‌ره جون دوست تر می‌شن؟

Fera فرا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها: خود درگیری
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ روزگارم بد نیست

مشکل فقط بی‌پولیه. اونم که اصلن جدید نیست.

Fera فرا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها: خود درگیری
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ پوف

به مناسبت پایان بی‌کاری خودمو به یه نون خامه‌ای در حد و اندازه‌های مسابقه‌ی بخور بخور مهمون کردم!! 

Fera فرا ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٧
تگ ها: خود درگیری
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ و این چرخه ادامه دارد

کار ندارم --> اعصاب ندارم

کار دارم --> وقت ندارم

کلا برنامه ندارم

در مجموع حرفی برای گفتن ندارم

Fera فرا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
تگ ها: خود درگیری
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ هویت

دیشب برای اولین بار بهرام بیضایی رو دیدم. شخصیتی که انقدر دوستش دارم که می‌خواستم برم بهش بگم ببخشید آقای بیضایی، اجازه می‌دین بغلتون کنم؟ یعنی واقعا این تنها چیزی بود که به فکرم می‌رسید که به این آدم نشون بدم که چقدر خودش و کارهاش رو دوست دارم. البته، نرفتم که چنین تقاضای ابلهانه‌ای رو مطرح کنم. حتی نرفتم سلام کنم و از بودنش و خوب بودنش تشکر کنم. با اینکه اون آدمی بود که با همه، بدون گذاشتن هیچ تبعیضی گرم می‌گرفت و جواب همه رو با صمیمیت و احترام می‌داد. اما من فقط دور ایستادم و تماشا کردم. حتی دوربینم رو که با خودم برده بودم بیرون نیاوردم و به حرفش که تقاضا کرده بود عکس و صداش موقع صحبت درباره‌ی فیلم وقتی همه خوابیم ضبط نشه عمل کردم. 

یه چیزی که فکر می‌کنم باعث شد جلو نرم، آدمها بودن. آدمهای توی سالن، آدمهایی که اتفاقا برعکس کنسرت و مهمونی و پارتی، از همه قشری بودن. آدمهایی که بعضی‌هاشون لباس شیک داشتن و بعضی‌هاشون لباس ساده‌ی دانشجویی. بعضی‌هاشون موهاشون رو با دقت آرایش کرده بودن و بعضی‌هاشون با روسری اومده بودن. اتفاقا، مختلط‌ترین جمع ایرانی‌ها بود که تا بحال تو امریکا می‌دیدم. اما... نمی‌دونم چرا یه جوری خودمو جدا از این جمع می‌بینم. دیگه خودمو متعلق به این جامعه نمی‌بینم. 

دیروز صبح با آرزو از بحران هویت حرف زدیم. آرزو گفت می‌ترسه، از روزی که تعلق به ایران براش به صورت سئوال در بیاد، و من فکر کردم که این خیلی وقته داره سرم میاد. نمی‌دونم غصب کردن و خراب کردن یه خونه‌ی دو طبقه‌ی آبا اجدادی چرا چرا چرا تا این حد منو داغون کرده. چرا تا این حد منو از اونجا بریده. درسته که همه‌جا سرم رو می‌گیرم بالا با یه افتخار موذیانه‌ای می‌گم من ایرانیم، ولی ته تهش، قلبم دیگه این حس رو نداره. خیلی فکر می‌کنم، که این جریان یک روز و دو روزه بوجود نیومد. اصلن همون جریانی که باعث شد از ایران بزنم بیرون، اون شروعش بود، و بعد قایم شدن از ایرانی‌های ساکن اینجا، و داشتم به جای پیدا کردن، خودمو گم می‌کردم که خبر اومد، خونه دیگه نیست. نه کسی خریدتش، نه کسی خواسته‌تش، نه کسی تونسته ازش دفاع کنه، وقتی اومدن و با بولدوزر خرابش کردن. خب من آخه چطور می‌تونم به کشوری تعلق داشته باشم که اول خودمو لگدمال کرده، بعد خونه‌ی اجدادیم رو ازم گرفته و ویران کرده. من درست به همون نقطه از بحران هویت رسیدم که آرزو ازش می‌ترسه. و می‌دونم که آرزو به این مرحله نمی‌رسه. فقط ازش می‌ترسه، اما هیچوقت تجربه‌ش نخواهد کرد. 

دفعه‌ی پیش که رفتم ایران، تو کوچه پس کوچه‌های فاطمی و توحید و ولیعصر دنبال هویت می‌گشتم. دنبال اون میراث فرهنگی که منو به خاکم پیوند می‌ده. می‌رفتم و به تک‌تک خونه‌هایی که یه زمانی توش زندگی می‌کردیم سر زدم، به تک‌تک مدرسه‌هایی که می‌رفتم، عاشق اون خیابونها و مردمش و حال و هواش بودم، ولی انگار همه چیز جدید بود. انگار، من ایران رو مثل یه تجربه‌ی جدید دوست دارم، انگار برام کشور جدیدیه، انگار، می‌خوام چیزای جدیدی توش ببینم که منو به اونجا وصل کنه چون چیزایی که قبلن منو بهش وصل می‌کرد، از بین رفته‌ن. 

مال کجام؟ دیگه نمی‌دونم. خودمو، یه قاصدک می‌بینم. تا وقتی با بقیه قاصدکها به یه ساقه‌ای وصل بودیم، فکر می‌کردیم چه دنیای خوبیه، چقدر همه خوشحالیم. بعد پخشمون کردن. چرخیدیم، گشتیم، دنیا رو دیدیم، اما وقتی برگشتیم، دیگه اون ساقه، اون ریشه نبود...

Fera فرا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢
تگ ها: خود درگیری
    پيام هاي ديگران()   لینک